پارتی بازیه

سلام خدمت دوستان عزیز و عشق نازنینم زهرا و همه وبلاگ نویسان.
خواستم به نقل یکی از دوستام که پست داستانک ۲ رو خوندن بگم که :

"خدا بین بنده هاش فرق گذاشته.یکی رو خیلی زیبا و یکی رو خیلی زشت آفریده.
یکی رو با قیافه معمولی و یکی رو یکم زشت و یکم خوشکل.حتی بنده های مومن خودش و
مردان خدا هم زیبا آفریده.اما بعضی از بنده های مظلوم خودش رو طوری آفریده که هرروز بهش
ناروا و یکسری کلمه های ناشایست میزنن که دل اون بیچاره به درد میاد.

خدا خبرداری که تو دلش چی میگذاره؟ هیچکدوم از بنده های خدا نمیدونن تو دل اون بچه ای که زشت
آفریده شده چه خبره!!! این آخره بی انصافی نیست که یه عمر به قیافه ادم توهین بشه؟
چرا ؟ هان چرا ما که از دل اون بدبختا خبر نداریم با حرفامون میرنجونیمشون؟ بخدا من اشک اون پسر رو
 دیدم که میگفت : سیاوش دلم گرفته از این ادمای بی رحم.از حرفاشون از همشون متنفرم...

من که دیگه نمیدونستم چکار باید بکنم بغلش کردم گفتم اشکال نداره...اون بالا یه خدایی داری که جبران تمام این نداشته هاته...گفتم اون دنیا جلو همشونو میگیری و بخاطر حرفاشون به خدا شکایت میکنی.."

خب دوستان این نصف تمام حرفای دوستم با اون پسر نبود...

لطفا نظرتونو بگید درباره این پست.منتظرم

داستانک 2

قشنگ کوچک

 

گفت : کسی دوستم ندارد.میدانی چقدر سخت است؟اینکه کسی دوستت نداشته باشد!!! تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...!

خدا هیچ نگفت.

گفت : به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش اور است.چشم ها را آزار میدهم.دنیا را کثیف میکنم.آدم هایت از من میترسند.مرا میکشند برای اینکه زشتم.زشتی جرم من است؟خدا هیچ نگفت. گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست،مال پروانه ها،مال قاصدک ها،مال من نیست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن تو کاری دشوار است.

دوست داشتن کاری است آموختنی و همه رنج آموختن را نمیبرند.

ببخش کسی راکه تو را دوست ندارد.زیرا که هنوز مومن نیست.زیرا که هنوز دوست داشتن را

نیاموخته.او ابتدای راه است.مومن دوست دارد.همه را دوست میدارد.زیرا همه از من است و من زیبا هستم.من زیبایم ، چشمهای مومن جز زیبا چیزی نمیبینند.زشتی ها در چشم هاست.

در این دایره هرچه که هست،نیکوست.ان که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم!نزدیک تر بیا و غمگین نباش.

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.

نویسنده : نظر آهاری

داستانک

شکلات های دوستی

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم کف دستش اونم یه شکلات گذاشت کف دستم.

من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کرد سرش رو بالا کرد.دیدی که منو میشناسه.

خندیدم.گفت :"دوستیم؟" گفتم : "دوست دوست" گفت : "تا کجا؟"

گفتم : "دوستی که تا نداره."

گفت: "تا مرگ؟" خندیدیم  و گفتم : " من که گفتم تا نداره" گفت : "باشه، تا پس از مرگ"

گفتم : " نه نه ، گفتم که تا نداره".گفت : " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن،یعنی زندگی پس از مرگ.بازم باهم دوستیم.تا بهشت تا جهنم تا هرکجا که باشد من و تو باهم دوستیم."خندیدم گفتم:"تو واسش تا هرکجا که دلت میخواد یه تا بگذار.اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من واسش تا نمیذارم" نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمیکرد.میدونستم اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو اصلا نمیفهمید..

 

ادامه نوشته

خدا عاشقم کرده...

خداجون من آروم نمیگیرم

یکاری کن بمیرم یا دستاشو بگیرم

تموم دلخوشیم هست اگه بره میمیرم...